یک نفس پر ش ع ر
شنیده ام که سینه ات سر زمین بادهاست..بیا ،چشمم به راه ... قامتم ایستای بادگیر هاست
بگویم از کبوتران این قریه که از هیولای خفته به لانه ها به سر پنجه ی شاهین پناه می برند . از هیولای دهان های گشاده که به جان آورده اند، جان طلب می کنند. حالا لوله های آتش کار تفنگ شاهین به خاک می کشد. که در این قریه دهان باز، دهان بسته می خواهد. آرزوی محال است آنچه از تقلای سرپنجه های پا فراتر باشد. حق دارم که بمیرم به عامی ترین، شکل حیات وقتی تو از شاعرانه ترین خیال شاعر زیبا تری . از تو باید رخت بست و رفت؟ از تو باید که به شعر لعنت کرد وقتی عادت شعرم می شود آوار، آوار شانه ام می شود صندلی های تن فروش، فردا دیر است فردا بیش از آنکه بدانی دیر است کسی به روزنامه های باطله شوق نمی ورزد کسی غبار پنجره ای رو به دیوار را، نخواهد گشود درد من آخرین های عشقی سالخورده است که به دوش می کشم. از تو باید رخت بست و رفت پ.ن: حال و هوای این شهر آنقدری که می خواستیم بارانی نبود من خوابی دیده ام که در آن تو احتمال خطور یک قصیده ، به ذهن پنجه های قفس هستی به تعبیر من ـ از هزاران محالی که نمی شود ـ یکی رفتن پرنده است.
پ ن :دست بردار، ای من، از من برکه ای که شب وانموده در چشمانت؟ یا من خدایی دارم که بی اندازه خلاق است؟ شعری به این زیبایی -چشمانت را می گویم- استعاره می خواهد چه؟ تو چشمانت را ببند من باقی شعرم را در آغوشت تمام می کنم آن دستها همان ها که فریاد را در دهانت پر از سرب می کنند حالا دیگر فهمیده اند که می شود به آرامی با انار معاشقه کرد خونش را به جوش آورد و به نرمی میان پنجه ها ی هوسناک ورید گردنش را درید همین است که دلم یک سیلی محکم یک مشت دندان شکن می خواهد می ترسم از بوسه های خون آشام می ترسم که خوابم کند
| Design By : ParsSkin.com |











